قدم قدم زندگی

دیروز آرزو می کردم که بتوانم دست اتفاق را بگیرم که نیافتد ، اما امروز می فهمم که اتفاق هم که بیافتد ، من زندگی خواهم کرد ....لیلی وار....لیلی سا





















پوزش خواستن پس از اشتباه زیباست ، حتی اگر از یک کودک باشد....

________________________________________

امروز حس خوبی بود....

با اینکه ساعت 8 از خونه رفتم بیرون و 5 عصر برگشتم خونه......با اینکه رفتم برای اولین بار پارکینگ طبقاتی و دو طبقه رو مجبور شدم پیاده با زبون روزه پایین بیام و از خیابون طالقانی تا نارنجستان قوام رو پیاده طی کردیم و رفتیم موزه فرش برای کار مرمت و کسی در رو باز نکرد برامون......با اینهمه پیاده روی...با اینهمه که توی کلاس نشستیم و برا خودمون یه چند تا عارضه از موزه ی لباس رو بررسی کردیم و بعد که رفتیم سر کلاس و با استاد حرف زدیم این خونه رو هم نشد برداریم...!!!!!چون یکی دیگه از گروه ها از کلاس دیگه برداشته بودش.....با اینکه باز باید از نو شروع کنیم و شنبه ص. بره میراث فرهنگی و خونه ی جدیدی از قاجار رو پیدا کنیم و .......با اینکه وقتی رسیدم خونه روزه منو برد و با دست و پای لرزون افتادم روی تختم و خوابیدم تا غروب....اما حس خوبی داشت....

وقتی بابا زنگ زد و فهمید از خواب بیدارم کرده کلی ناراحت شد....یه بار تو عمرم خجالت رو گذاشتم کنار!!!!!! بابا گفتن::: خواب بودی؟! گفتم::: آره!!! بابا ::: آخی عزیزم ببخشید بیدارت کردم....و زودی خداحافظی کرد... دوس داشتم بیشتر باهاش حرف بزنما!!!!

قبل از اذان مغرب آیاتی تلاوت شد که خیلی چسبید شنیدنش...اشک ریختن باهاش....و دعا برای دوستان......

وقت افطاری خوردن هم نمی دونستم چیکار کنم!!!!! نون خامه ای!!!!شیر....!!!!پلو و قورمه سبزی....!!!!سیب ترش!!!! اصلا همچین همه چی قاطی پاتی شدهاااااااا....نیشخند

خداییش خیلی گرسنه م بوده که این معده هه غرغر نکرد و سالمه الان!!!!!!

دیشبی با آیدا نشد جای دیگه بریم!!!باز همون جاهای همیشگی!!!!

قبلش به مامان می گم چیکار کنیم که با همیشه متفاوت باشه؟! مامانم گفت::: برین دست دو تا پسر رو بگیرین همراتون ببرین خودبخود متفاوت می شه!!!!من::: جانمممممممممم؟!!!!

و اینگونه مادری داریم ماااااا!!!!نیشخند

خلاصه من و ایدا رفتیم چمران و قدم زدیم و دوربین و پایه برده بودم و چندتایی عکس گرفتیم...بعد هم فست فود هتل چمران....سارا....دعوت آیدا....

ساندویچ هوس کرده بودم...که خب خیلی چسبید....استیک گوشت تنوری....با موزیک زنده ای که پخش می شد...عالی بود....

شب هم با دخترخاله اینقدر گفتیم و خندیدیم که تنهایی رو فراموش کردیم و گرفتیم خوابیدیم....

بعد فکر من حسابی مشغوله!!!!به هرکی هم می رسم یه سوال دارم::: اگه یهویی من عاشق یه مرد بشم که خب 15-16 سال از من بزرگتره ....بعد بخوام باهاش ازدواج کنم!!!!نظرتون چیه؟!!!!! نیشخند

و خب جواب های مختلفی هم گرفتم....

ولی خب من نتیجه نگرفتم آخر سر اینجور اتفاقی توی جامعه ی ما چطوری تعبیر می شه!!!!!نظر گل شما چیه؟!!!!!!! متفکریولابلهخیال باطل

حالا همینطوریه سوال هااااااا....نیفتین روی دور نصیحت....

مسئله ای که هست مخصوصا جدیدا من اصلا خوشم نمی آد با پسری باشم که نه آینده ش مشخصه.... نه رفتاراش مشخص هست....و هنوز ثبات اخلاقی نداره!!!!هیچ جوره....و دوس دارم کسی کنارم باشه که خیلی کامل رفتار کنه.....

خوشم نمی آد بچه بازی کنه......خوشم نمی آد از رفتارهای بچگونه توی جمع...و اتفاقاتی که می بینم مثلا بین دوستانم و نامزدهاشون می افته....یا بحث هایی که پیش می آد.... یا حالا رفتارهایی که بعضا توی جوون ها می بینم......چمی دونم!!!! بچه خل شده رفته!!!!! حالا خوبه فعلا خبری از شوهر نیست!!!!! ولی ذهنمو حسابی درگیر کرده...امروزم حسابی با هم گروهی ها بحث رفتارهای نامزدهاشون بود....خودشون فهمیدن منو یه جورایی از ازدواج و فکرش هم پشیمون کردن رفت!!!!!نیشخند حالا اینا شوهرهای خوبی دارن.....همسرای سر به راه....

دیگه اینکه امشب به یاد همتون بودم.........چشمکشما همگی در دل من جا دارین..به یاد من بودین که؟!!!!!!

مامان هم امشب برگشتن....تعریف کردن که پسردایی شون همون که خیلی خودشو اون موقع گرفته بود و می خندید و به بقیه روحیه می داد رو وقتی دیدنش نشناختنش...داغون شده بوده...... و خرد...... اصلا یه جور غیر قابل باوری این پسر نابود شده بود..... دلم خیلی سوخت...خیلی زیاد....

_________________________________________________

مامانه بهم می گن ::: همه بهت سلام رسوندن....احوالتو پرسیدن!!!!می گم::: کیا؟!

می گن ::: همه؟! می گم::: مهمه....باید بگین کیاااااا؟! مامانه همچین چشم غرنه ای رفت بهم که نزدیک بود..........ابله

حالا شما به دل نگیرین!!!!! به من چه اعصاب ندارن من سوال بپرسم!!!!

__________________________________________________

دیروز رو باید روز عابر پیاده اعلام کنن....یعنی باورتون نمی شه....مثه مور و ملخ از در و دیوار عابر پیاده می ریخت!!!! هر سه قدم حداقل یکی داشت از خیابون رد می شد....کل مسیر دانشگاه تا خونه رو!!!! اصلا وصف شدنی نیست......

__________________________________________________

الهی...به امید تو.....صحبت هامو که شنیدی که؟!

خدایا...می ترسم....پناهم باش....همه ی لحظات..همه ی اوقات....که جز تو پناهی ندارم

__________________________________________________

نمی دانم شریک تخت خوابت کیست ...

اما هنوز ....

شریک بی خوابی من خیال توست ..............

(لیلی سا)

قدم قدم زندگی ::: پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱|||دقایق ::: ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ |||وصف زندگی::: لیلی سا

خطی به یادگاری () |

چه بسیار انسان ها دیدم  تنشان لباس نبود ، و چه بسیار لباس ها دیدم که انسانی درونش نبود....

_________________________________________________

آخه چه وضعشه؟!!!!! بهش می گن نون خامه ای....... نه نون خالی!!!!

خامه نداره نون خامه ای هااااااااا....دلمان بسی کباب است....مادری خدا رو شکر می کنه که کمتر خامه می خوریم!!!!

_________________________________________________

جاتون سبز..... امروز از سمت دروازه اومدم سمت خونه....ماشینو پارک کردم دویدم سمت میوه فروشی سرپیچ و دو کیلو سیب ترش خریدم....سیب قصردشتی....عجب سیب هاییییییییییییییی...مشتییییییییییی....

اصلا با سیب مصری حال نمی کنم......سیب قصردشتی قشنگ اجازه می ده از ترش بودنش لذت ببری.......ترش بودنش اصله انگار....!!!!

خلاصه پارک ممنوع بود!!!!!حالا من فقط کیف پولمو برده بودم و کیفم روی صندلی...اومدم می بینم همچین آقاهه توی ماشین زل زده!!!!!!از اون بی احتیاطی هام بودها!!!!حالا درسته شلوغه اونجا ولی.......

گرچه ته کیف پولمون هم سوسک زده از بی پولی این روزا....

حسابی داریم توی زندگی صرفه جویی می کنیم....که بشه قسط های آپارتمان رو بدیم....بابا یکشنبه بیان اون یکی آپارتمان رو برا فروش می ذاریم...شاید قسطای آخر مجبور شیم ماشین بزرگتره رو بفروشیم و فقط همین پرایده بمونه...بعد من از همین حالا دعوا دارم باهاشون!!!!!اصلا هم گوشم بدهکار نیست!!!!نیشخندداداشه هم سی روز دیگه سربازیش تموم شه دیگه برا ماشین میون ما سه نفر رقابت تنگاتنگه!!!!

_________________________________________________

اعصاب ندارم از دست استاد طرح دیوونه مون......مرتیکه.......

به ما می گه آخرش از دست شما دانشجوها سیگاری می شم!!!!هر دفعه اشک دو سه نفر از بچه ها رو در می آره...به بقیه هم حسابی متلک می گه و فحششون می ده!!!

تیکه های بد می پرونه.....بعد اون قراره سیگاری بشه....فک کنم ما رسما قراره توی قبرمون بخوابیم!!!!والله!!!!!!

یعنی خیلی بده توی چشم پسر دیگه اشک بشینه هااااااااااا....یکی از همکلاسی ها اسمشو بلد نیستمخجالت امروز قشنگ طرحشو جلو استاد گذاشت بس که اذیتش کرد اشک تو چشماش جمع شد و هی قورتش داد....یعنی من یکی مردم و زنده شدم...ببین دیگه چقدر استادمون خارج از ظرفیت رفتار می کنه....بعد اومد از ف. کمک خواست.....رفتیم و اونور یکم کمکش کردیم شاید طرحشو بهتر کنه واسه دفعه ی بعدی....هفته ی دیگه تحویل موقتمون هست....

_________________________________________________

ها ها...اونروزی دوست مامانم با دخترش اومده بودن خونه مون...بعد من اصولا خیلی مهمونداری و اینا بلد نیستم...بالاخره سوتی می دم میونش...اصولا اینجور وقتا مامان خودشون پذیرایی می کنن و هیچ خوشم نمی آد پذیرایی کنم و بعدا مامانم هی غرغر کنه که چرا فلان موقع اینکارو کردی....و این مسائلا.....دیدین که بزرگترا چطورین؟!

بعد خب می شینم دست می ندازم روی دستم!!!!!نیشخندتعریف می کنم و مجلسو گرم می کنم!!!!

بعد شین به مامانش گفته::: لیلی واسه خودش شاهزاده ای هستا!!!!!!توی یه خونه تنها زندگی می کنه.......هیچکی هم دور و برش نیست بهش گیر بده........شام و ناهارش که آماده می شه می آد طبقه پایین غذا می خوره و می ره و .....

آخه اینجور که مامان تعریف می کنه خانوم طا حسابی کدبانو کرده دخترک رو.....

یادمه خونه شون که رفته بودیم اون پذیرایی می کرد....و این مسائل!!!!

خلاصه فهمیدیم این اتفاق بسی گران است برای کسانی که منو از دور می بینن....

ولی نمی دونن همین لیلی آرزو می کنه که کاش زودتر آپارتمان سه خوابه شون رو بهشون بدن....و همگی دور هم باشن.....مثل قبلاها...و مجبور نباشیم بخاطر دوخوابه بودن خونه دو طبقه رو اسیر خودمون کرده باشیم...یه وقتایی خوبه ها....راحت می شه هق هق کرد و کسی صداتو نشنوه.....فیلم با صدای بلند دید و کسی اعتراضی نکنه....آهنگ با صدای بلند گوش داد.....وقتی حوصله ی مهمونو نداری نرفتن پیششون و راحت توی اتاقت بودن....سکوتش....و...و...و...ولی در دراز مدت می تونم بگم اثار مخربش بیشتره...اون احساس تنهایی و به تنهایی عادت کردن و خلا و این چیزا....مخصوصا دیگه از وقتی داداشه سربازی رفت و توی اتاقش نیست...بابا دو هفته سر کار هستن و یه هفته برمی گردن خونه.....و خب من و مامان حسابی تنها شدیم....و نباید به تنهایی عادت کرد....بعد از یه مدت دیوانه کننده می شه....مخصوصا حالا من یه بچه ی گوشه گیرم اغلب...ولی مامان که یه خانواده ی شلوغی داشته.... که همیشه دور و برشون شلوغ بوده....وقتایی که تنها می شن حسابی داغون می شن.... حتی لپ تاپ و گشت و گذارشون توی نت هم سرحالشون نمی کنه....

خب این دوران طلایی منم دوباره داره به سر می رسه وقتی داداشه بیاد....باز جنگ و دعوامون شروع می شه که من بگم بچهههههههههههههه صدا کامپیوترت رو کم کن!!!

اون بهم بگه::: بچهههههههههههههههه اروم بخند!!!!

و از این قبیل دعواها!!!!نیشخندکلا واسه خودمون شاهزاده خانومی هستیم فعلا!!!!از نظر دیگران....

شما چی فکر می کنین؟!!!!!!!!

بعدتر مامان تعریف کردن که اره خانوم طا یهویی به شین می گه::: ای وای خاک بر سرت....و از این صحبتا....بعد مامان برگشته به خانوم طا گفته::: کجای کارین؟!!! من اگه به لیلی این کلمه رو بگم تا سه روز باهام قهره!!!! که چرا هنوزم با من مثل بچه رفتار می کنید و اگه قراره تذکری هم بدین بزرگونه باشه لطفا!!!!!

یعنی ها....به لوسی برنمی گرده اینا....اینا قانونای زندگی منه....دوس دارم در عین صمیمیت و کوچکتر بودنت بهت احترام بذارن.....و برای تویی که وجود داری شخصیت قائل باشن...یه شخصیت اجتماعی بالا....و خدا رو شکر که مامان اینا هم خودشون اینجوری بودن و اصلا توی خانواده مون اینجور کلمات عادی نبوده و نیست....حداقل خانواده خوده من....

یا مامان می گفتن چند روز پیش می خواستیم بریم مسابقه ی والیبال نگاه کنیم شین کلاس زبانش دیر شده بود......مامانش وسط راه پیاده ش کرد و گفت تاکسی بگیر و برو....بهش گفتم اگه لیلی بود چها که نمی کرد!!!!!!اصلا کلاسشو نمی رفت و پا می شد برمی گشت خونه....شین گناه داره....می رسوندینش...اما خانوم طا عین خیالش هم نبود!!!!!نیشخند

منم قیافه گرفتم و گفتم::: مامان باید این شکلی قیافه ی منو اینجور وقتا نشون می دادین....من اینجوری نگاهتون می کردم...شمام منو می رسوندین تا دم در کلاسم!!!!

شایدم زیادی خانواده بهم سرویس داده و منم سواستفاده گر!!!!!!

مثلا یادمه صبح زود...اخر شب.....تابستون گرم....زمستونه سرد...فرقی نمی کرد...چقدر مامانم منو برد و اورد کلاس زبان...چقدر توی ماشین یا توی حیاط آموزشگاه منتظرم موند....چقدر اذیت شدن....و چقدر بچه ها اون وقتا حسرت می خوردن که چه مامان خوبی داری و چقدر هواتو داره...کلا قربون مامانم برم من......که گاهی چقدر ناسپاسی می کنم در برابرشون......

چمی دانیم والله..........ولی خوشحالیم....خوشحالیم که خانواده مان اینگونه است....

پ.ن::: فردا چهلم دایی مامان هست....خدا همه ی رفتگان رو بیامرزه....مامان دارن می رن اونور....امشب من و دخترخاله ایم فقط....با ایدا دارم برا گشت و گذار می رم بیرون...بعدتر باید بریم دخترخاله رو برداریم و بیام خونه....خدایا...امشب رو بخیر بگذرون...

*** شب جمعه شب آرزوهاست.....رجب هم آمد....9 رجب...روز قمری متولد شدن منه....حس خوبی دارم به این روز که نزدیک می شیم....و شعبان و رمضان چه آهسته و ارام نزدیک و نزدیکتر می آیند....یعنی امسال هم می شه ختم قرآن بذارم؟!

فردا رو برای روزه گرفتن از دست ندین.....اگه می تونید....

شب جمعه....فردا شب.....دنیا دنیا ارزوی قشنگ برای شما....برای مادرم....پدرم...تنها برادرم....و دوستان و آشنایانم....در دعاها و آرزوهای زیباتون به یاد من کوچکترین هم باشین.....سپاس از بودنتون

_________________________________________________

آدمیم که سنگیم یا هنوز سنگیم که آدم نشدیم؟!!

(لیلی سا)

قدم قدم زندگی ::: چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱|||دقایق ::: ۳:٠٦ ‎ب.ظ |||وصف زندگی::: لیلی سا

خطی به یادگاری () |

بیخود شده ام لیکن بیخود تر از این خواهم

با چشم تو می گویم ، من مست چنین خواهم

من تاج نمی خواهم ، من تخت نمی خواهم

در خدمتت افتاده ، بر روی زمین خواهم

آن یار نکوی من ، بگرفت گلوی من

گفتا که چه می خواهی ؟! گفتم که همین خواهم

با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن

چون من دم خود دارم ، همراز مهین خواهم

در حلقه ی میقاتم ایمن شده ز آفاتم

مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم

ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان

زین علم یقینستم ، آن عین یقین خواهم

زنهار نخواهم من ، نه دنیی و نه عقبی

من طلعت زیبای  شمس الحق دین خواهم

( مولانا )

____________________________________________

بعضی ها همیشگی هستن....بعضی ها لحظه ای....

بعضی ها سلامی که می گن خداحافظی نداره ، پا به پات می آن.... تا آخر دنیا هم که باشه هستن.... بعضی ها از همون لحظه ی سلام دادن دستشون برای خداحافظ بلند شده.....

بعضی ها فقط کافیه دستاشونو روی شونه ت بذارن....تا تموم غم هات بره و شادی جایگزینش شه....

بعضی ها بودنشون با گریه همراس....بعضی ها بودنشون طعم شکلات داره....همیشه خنده رو به لبات می آره....

بعضی ها عین بستنی یه وقتای خاصی خیلی خیلی لذت بخشن....

بعضی ها هم عین چای تازه دم همیشه خستگی هاتو می برن....

بعضی ها از همون اول دلتو می زنن....بعضی ها برات دلنشینن....

بعضی ها گرمن...بعضی ها سرد....بعضی ها هم یه جورایی میانه.....

بعضی ها دوست های واقعی هستن.....بعضی ها دوست های زبونی....

بعضی ها هرکاری کنن هم به دلت نمی شینن....روز به روز دور و دورتر می شن.... اصلا انگار جفتتون جور نیست!!!! هر وقت می آی اونا رو نزدیکتر از اونجا که باید قرار بدی نمی شه.....پا پس می کشن....

بعضی ها اما همون لحظه ی سلام می پرن وسط دلت می شینن....انگار خیلی وقته می شناسیشون و انگار باید می اومدن که اون قسمت دلتو بگیرن.....اونجا پا روی پا بندازن و بشینن و اسیرشون شی....اسیر بودنشون...و لذت ببری از اسارتت....

بعضی ها گوش برای شنیدنن....بعضی ها زبون برای حرف زدن و حرف زدن....

بعضی ها صورتی ان....بعضی ها زرد....بعضی ها قرمز....بعضی ها آبی....بعضی ها سبز....

بعضی ها سفیدن....بعضی ها سیاه....بعضی ها هم رنگاوارنگ....

بعضی ها خاص هستن.....بعضی ها معمولی.....

بعضی ها خیلی مدل های متفاوتی ان.....بعضی ها ، بعضی هستن....

من برای شما کدوم یکی هستم؟!!!!

__________________________________________

بهترم....به لطف دوستان....

دیشب اونقدر گریه کردم که نفسم بند اومد....دوستی زنگ زده بود با اصرار که می خوام بشنومت....هی من گفتم حرف ندارم....هی گفت می خوام حرف بزنم....بعد منم بد خلق....اون حرف زد و من اشک ریختم.....اشک ریختم و بغض و صدای گرفته م نذاشت هیچی بگم.....

بعدترش از رختخواب کشیدم خودمو بیرون.....باید انگار پا می شدم از جام....اومدم یاهو...به یکی دیگه از دوستان پی ام دادم...بهم می گه چرا همیشه اینویزیبلی؟!

می گم::: چون حوصله ی چت رو ندارم.....اگه حرفم بیاد خودم پی ام می دم و حرف می زنم....اگه کسی هم حرف داشته باشه باهام پی ام می ده و باهاش حرف می زنم.....اگه باشم!!!

گفتم::: خوب نیستم ولی نپرس چرا....بیا یکم از چیزای دیگه حرف بزنیم....می خوام به خودم فکر نکنم.....به دردام فکر نکنم....

دیگه نشستیم و حرف زدیم...اول که وب داد و یکم به طرز دراز کشیدنش و بالشش خندیدم دلم وا شد....بعدتر هی حرف توی حرف اومد...کشیده شد به واسونک شیرازی و آهنگ مبارک بادا زنده یاد محمد نوری.....گفتم::: خیلی دنبالشم دانلود کنم نیست....گفت::: دارمش....فردا برات از دانشگاه می فرستم...اونجا سرعت بالاتره....

و یه چند تا واسونک جالب و بامزه براش فرستادم.....از اونا که سرچ کرده بودم....دیگه خندیدیم و بعد هم خداحافظی و خواب.....

صبحی نوشته بود برات سه دفعه فرستادمش....اما خب نرسید بدستم.....نت امروز چقدر داغون بود.......کلی باز سرچ کردم و نیافتمش....کسی آهنگ رو داره برام بفرسته؟!!!

دیگه عصری هم با آیدا حرف زدیم....یکم موضوع رو براش گفتم و خب خیلی الان بهترم...

فقط دعام کنید....

برا چهارشنبه ای هم قرار گذاشتیم باهم بریم بیرون....هنوز معلوم نیست کجا بریم و چه کنیم......فقط قراره متفاوت باشه با همیشه.....قبل از شام...واقعا چرا هیچ سرگرمی خاصی نیست توی این مملکت؟! به چی دلم خوش باشه؟!!!!

____________________________________________

یهویی نمی دونم چی شد که به فکرم رسید برم این گروه هایی که برام ایمیل تبلیغی می فرستن و منو عضو کردن رو کلا حذف کنم...چرا تا حالا به ذهنم نرسیده بود نمی دونم!!!!!!فقط عین آدم های خوشحال روزانه 40-50 تا ایمیل رو نخونده حذف می کردم...ولی نمی کردم به سادگی وارد گروپ هام شم و اینا رو حذف کنم!!!!!حالا این به خنگ بودن من طعنه می زنه نمی دونم!!!!!

خلاصه طبق دستوری که سرچ کردم وارد گروه هام شدم و حذفشون کردم....بعد نمی دونم چرا دو تا گروهه بود حذف نمی شد....از اینا که همش تبلیغات خاص می فرستن!!!!

شاید ده دفعه امتحان کردم....آخرش فکر کنم معجزه ای چیزی شد که پاک شدن رفتن پی کارشون!!!!!والله!!!!!!اما اگه خدا بخواد انگار راحت شدم.....ببینیم در ادامه چه اتفاقی بیفته!!!!!

______________________________________________

نشستم بعد از کلی عضو شدن و این در و اون در زدن دو تا کتاب معماری با حجم فجیع زیاد و کلی صفحه دانلود کردم.....کتاب به زبان اصلی بوده!!!!! آی حالگیریه....

آخه من به نظرتون حوصله ی خوندن 200 صفحه متن خارجی رو دارم؟! حالا حوصله مم بشه اعصابشو دارم آخه؟!!!!!! خخخخخخخخخخخخخخخخ....

بعد بیشتر از همه زورم از اون آدمایی می گیره که زیرش کلی تشکر و اینا گذاشتن....یعنی اینا واقعا نشستن همه متن ها و مقررات رو خوندن آیا؟!!!!

_______________________________________________

بهترم....حداقل الان....دارم با بغض های درونم کنار می آم....

_______________________________________________

اینم یه نمونه واسونک شیرازی ::::

ای همه گیسو تو داری

کس نتونه بافتنش

بی اجازه*ی آقا جونیت

کس نتونه بردنت

(لیلی سا)

قدم قدم زندگی ::: دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱|||دقایق ::: ۸:۳٠ ‎ب.ظ |||وصف زندگی::: لیلی سا

خطی به یادگاری () |

طلوعی که در چشمان تو برق نزند ، طلوع نیست که ، سرک کشیدن خورشید به تنهایی من است ... !

_____________________________________________

خیلی طفلکی شدم...احتمالا موضوع همینه......

(لیلی سا)


هنوزم حرف دارم
قدم قدم زندگی ::: یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱|||دقایق ::: ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ |||وصف زندگی::: لیلی سا

خطی به یادگاری () |

یکم دلتنگم ...و ترسیده....همین.....

این پا درد لعنتی هم معلوم نیست چرا اینجور وقتا پیداش می شه....بگو حالا وقتشه آخه؟!!!!

چرا من نمی تونم مثل بچه ی آدم ناراحت بشم ولی اینجوری درد نکشم؟! و نخوام پامو با اینهمه درد دنبالم بکشم؟!!!

دوباره دارم فلج می شم یه گوشه بیفتم....تف به این زندگی !!!!

________________________________________________

دیشب خاموش کردم موبایلمو تخت خوابیدم....که صبح دایی هه زنگ نزنه!!!!

بابا منم آدمم و یه ظرفیتی دارم....دیروز بیمارستان که بودیم زنگ زده بودن دایی....مامان هم دورادور کلافه شدن و می گن اصلا دایی کارش درست نیست....

دیگه دایی زنگ زدن خونه مون که چرا موبایل لیلی خاموشه؟!! کجاس؟!!!خونه س؟!

مامان هم گفتن نمی دونم!!!!!پیج کردن طبقه ی بالا!!!!منم گوشی رو برنداشتم....

ظهر هم به مامان گفتم دیگه پیج نکنن بالا.....اگه روزای دیگه دایی زنگ زدن بهش بگن لیلی دنبال پایان نامه شه....دیگه جوابگو نیست....

خوبه که دایی هه فقط شماره ی خط اصلیمو داره....و می شه خاموش نگه داشت تلفن رو تا یه مدتی....

یه جاهایی باید ایستاد و نذاشت پا روی کمرت بذارن و از تو به عنوان پله استفاده کنن...

خسته ام....و کم حوصله.....

نیاز به تجدید قوا دارم....

نیاز به تجدید روحیه دارم....

شاید یه مدت فقط خواننده ی خاموش باشم....ننویسم....نظری نذارم...جوابی به کامنتا ندم.....اگه این حس و حالم ادامه داشته باشه.....نبودنم و کم بودنم رو ببخشید.....

پاسخگوییم به تلفن هام هم کم می شه.....پیشاپیش شرمنده ی روی گلتون...

_______________________________________________

دنیا دنیا اشک پشت پلکام لونه کرده..... شاید مثه دیشب که بی پناه تر از من توی این دنیا نبود....وقتی سر روی فرش کف اتاقم گذاشته بودم و گوله گوله اشکام می ریخت و التماس خدا می کردم.....

*** خدایا...به هیچ کس جز خودت محتاجم نکن.....

_______________________________________________

‫امیدوارم که :

عاشق بشی ...

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره ...

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری ...

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری ...

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی ...

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی ...

از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه ...

آخرین امتحانت رو پاس کنی ...

کسی رو که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه ...

توی جیب شلواری که از سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی ...

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی ...

نیمه شب تلفن داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه ...

بدون دلیل بخندی ...

بطور تصادفی بشنوی که یه نفر داره ازت تعریف می کنه ...

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی ...

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یادت می یاره....

عضو یک تیم باشی ...

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی ...

دوستهای جدید پیدا کنی ...

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین ! ...

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی ...

کسانی رو که دوستشون داری خوشحال ببینی ...

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده ...

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی ...

یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره ...

یادت بیاد که دوستهای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردن و بخندی و بخندی و ........ باز هم بخندی ...

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند ...

قدرشون رو بدونیم ...

زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کنی ،

بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد ...

(چارلی چاپلین)

پ.ن::: چه غریبانه 200 امین پست وبم رو گذاشتم....راستی...چند روزیه آهنگ وبمو عوض کردم....انتخاب دوستم بود...شما هم مثه من دوست دارین متنشو؟!!

(لیلی سا)

قدم قدم زندگی ::: یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱|||دقایق ::: ۱:٥٠ ‎ب.ظ |||وصف زندگی::: لیلی سا

خطی به یادگاری () |

معمار : لیلی سا